۱۴۰۵/۰۱/۲۷
۱۵:۱۷
کد خبر : ۱۱۹۱۶
پارادایمی تازه برای سیاست آمریکا به قلم اندرو پی میلر؛

 جنگ غزه و ضرورت پایان «استثناگرایی اسرائیل»

اسرائیل توسط آمریکا در همه امورات یک استثنا شده است که اجازه دارد هر اقدامی که می خواهد انجام دهد
تمام روابط خارجی عادی آمریکا برابر نیستند؛ آمریکا و اسرائیل آزادی عمل زیادی دارند تا میزان نزدیکی رابطه خود را تعیین کنند. عادی‌سازی رابطه می‌تواند هم برای طرف‌داران و هم برای منتقدان سرسخت روابط نزدیک جذاب باشد؛ واقعیتی که می‌تواند این الگو را پیش ببرد، اما هم‌زمان ممکن است آن را منحرف کند. شدیدترین طرف‌داران اسرائیل در آمریکا ممکن است پایان رفتار استثنایی را به‌عنوان ترک اسرائیل توسط آمریکا و پاداش به عاملان حمله ۷ اکتبر به تصویر بکشند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ «اندرو پی میلر» [1] - کارشناس ارشد حوزه امنیت ملی و سیاست بین‌الملل در اندیشکده «مرکز پیشرفت آمریکا» و دیپلمات و مدیر سابق امور نظامی مصر و اسرائیل در شورای امنیت ملی آمریکا - در مقاله‌ای که وب‌سایت «Foreign Affairs» آن را منتشر کرده است، تأکید می‌کند که حمایت بی‌قیدوشرط آمریکا از اسرائیل، به‌ویژه پس از شروع جنگ غزه، ضربه‌ای شدید به منافع و جایگاه بین‌المللی آمریکا زده و در داخل آمریکا نیز شکاف دوقطبی را تشدید کرده است. وی تأکید می‌کند که جنگ غزه، نشان داد که رابطه استثنایی آمریکا و اسرائیل دیگر بیش از این نمی‌تواند تداوم داشته باشد و باید دولت آمریکا رابطه‌ای عادی با اسرائیل - مانند سایر متحدان این کشور - داشته باشد.

 

پیش به‌سوی رابطه‌ای عادی

پیوند میان آمریکا و اسرائیل در سه دهه گذشته به طور خارق‌العاده‌ای نزدیک باقی مانده است. واشنگتن از روزهای پرامید روند صلح دهه ۱۹۹۰ با سازمان آزادی‌بخش فلسطین تا دوره انتفاضه دوم - خیزش پنج‌ساله فلسطینیان که از سال ۲۰۰۰ آغاز شد - و سپس طی دو دهه بعد، در سلسله‌ای از درگیری‌ها در غزه و لبنان در کنار اسرائیل ایستاده است. این پیوند حتی پس از حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ به اسرائیل و جنگ پس از آن در غزه نیز دوام آورد. دو دولت متوالی آمریکا در این مدت، حمایت دیپلماتیک و نظامی تقریباً بی‌قید و شرطی از اسرائیل ارائه کردند.

جنگ غزه نشان داد که رابطه استثنایی آمریکا و اسرائیل دیگر بیش از این نمی‌تواند تداوم داشته باشد و باید دولت آمریکا، رابطه‌ای عادی با اسرائیل - مانند سایر متحدان این کشور - داشته باشد.

اما جنگ غزه نشان داده است که حفظ این نوع رابطه دوجانبه، هزینه‌های سنگینی دارد. با چند استثنای محدود - از جمله آتش‌بسی که اوایل اکتبر ۲۰۲۵ برقرار شد - واشنگتن عملاً نتوانسته شیوه پیشبرد جنگ از سوی اسرائیل را تحت‌تأثیر قرار دهد. این ناکامی اتفاقی نیست؛ بلکه ریشه در ماهیت رابطه آمریکا و اسرائیل دارد. اگرچه میان آمریکا و بریتانیا «رابطه‌ای ویژه» برقرار است، اما میان آمریکا و اسرائیل «رابطه‌ای استثنایی» وجود دارد. اسرائیل از مواهبی بهره‌مند است که هیچ متحد یا شریک دیگری از آن‌ها برخوردار نیست.

درحالی‌که فروش سلاح به دیگر کشورها تحت مجموعه‌ای گسترده از قوانین ایالات متحده انجام می‌شود، اسرائیل هیچ‌گاه به طور واقعی مجبور نشده به این چارچوب‌ها تن دهد. دیگر شرکا معمولاً از نشان‌دادن ترجیح آشکار نسبت به یکی از احزاب سیاسی آمریکا پرهیز می‌کنند، اما رهبران اسرائیل چنین می‌کنند و با هیچ پیامدی روبه‌رو نمی‌شوند. همچنین واشنگتن معمولاً از سیاست‌های کشوری که با سیاست‌های خودش در تضاد است، دفاع نمی‌کند و در سازمان‌های بین‌المللی، مانع انتقادهای ملایم از آن نمی‌شود؛ اما در قبال اسرائیل این رفتار کاملاً معمول است.

اگرچه میان آمریکا و بریتانیا «رابطه‌ای ویژه» برقرار است، اما میان آمریکا و اسرائیل «رابطه‌ای استثنایی» وجود دارد. اسرائیل از امتیازاتی بهره‌مند است که هیچ متحد یا شریک دیگری از آن‌ها برخوردار نیست.

این استثناگرایی به زیان هر دو طرف تمام شده و افزون بر آن، آسیب‌های عظیمی به فلسطینی‌ها وارد کرده است. حمایت بی‌قیدوشرط آمریکا که ظاهراً با هدف تضمین بقای اسرائیل انجام می‌شود، نه‌تنها چنین هدفی را محقق نکرده، بلکه زمینه را برای افراطی‌ترین گرایش‌های رهبران اسرائیل فراهم آورده است. نتیجه آن، افزایش بی‌وقفه شهرک‌سازی‌های غیرقانونی و خشونت شهرک‌نشینان در کرانه باختری، تلفات گسترده غیرنظامیان در غزه و بروز قحطی در برخی مناطق بوده است. حمایت آمریکا همچنین به اقدامات نظامی بی‌پروا و خطرناک اسرائیل در سراسر خاورمیانه میدان داده و تهدیدهای وجودی خود اسرائیل را تشدید کرده است. در داخل آمریکا نیز جنگ غزه به‌شدت از حمایت عمومی نسبت به اسرائیل کاسته و دیدگاه‌های منفی نسبت به دولت اسرائیل را در هر دو جناح سیاسی به بالاترین سطح رسانده است.

درحالی‌که فروش سلاح به دیگر کشورها، تحت مجموعه‌ای گسترده از قوانین ایالات متحده انجام می‌شود، اسرائیل هیچ‌گاه به طور واقعی مجبور نشده به این چارچوب‌ها تن دهد.

این رابطه نمی‌تواند به همین شکل ادامه یابد. نیاز به یک چارچوب تازه وجود دارد؛ چارچوبی که سازگارتر با شیوه تعامل واشنگتن با سایر کشورها - از جمله نزدیک‌ترین متحدان معاهده‌ای آن - باشد. این پارادایم جدید باید شامل انتظارات و حدود مشخص، سازوکارهای پاسخ‌گویی در قبال پایبندی به قوانین آمریکا و قوانین بین‌المللی، مشروط کردن حمایت‌ها در زمانی که سیاست‌های اسرائیل با منافع آمریکا تعارض دارد و پرهیز از دخالت در سیاست داخلی باشد؛ خلاصه آنکه رابطه‌ای دوجانبه و بسیار «عادی‌تر» باید بین دو طرف برقرار باشد.

این اصلاح دیرهنگام، برای آمریکا ضرورتی راهبردی، سیاسی و اخلاقی است. از جلوگیری از الحاق کرانه باختری توسط اسرائیل گرفته تا تدوین راهبردی مشترک برای رسیدگی به برنامه هسته‌ای ایران، یک رابطه «عادی» میان آمریکا و اسرائیل می‌تواند نتایج بهتری داشته باشد تا رابطه‌ای «استثنایی» که اغلب رفتارهای خطرناک اسرائیل را تشویق می‌کند و از نفوذ جهانی واشنگتن می‌کاهد. اگر ایالات متحده این تحول را به تأخیر بیندازد، ممکن است پیامد آن آسیب به جایگاه بین‌المللی آمریکا، دورشدن تقریباً کامل اسرائیل از مردم آمریکا و جهان و فروپاشی جامعه فلسطینی در غزه و در نهایت کرانه باختری باشد. تغییر مسیر پیش از آنکه دیر شود، به سود همگان است: آمریکایی‌ها، اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها.

در داخل آمریکا، جنگ غزه به‌شدت از حمایت عمومی نسبت به اسرائیل کاسته و دیدگاه‌های منفی نسبت به دولت اسرائیل را در هر دو جناح سیاسی به بالاترین سطح رسانده است.

 

حمایت بی‌قیدوشرط

اگرچه آمریکا و اسرائیل از زمان تأسیس اسرائیل پیوندی ویژه داشته‌اند، اما رابطه آن‌ها همیشه شکل استثنایی کنونی را نداشته است. تا پیش از دولت «بیل کلینتون»، حمایت آمریکا به معنای یک «چک سفید امضا» نبود. رؤسای جمهور آمریکا در بیان علنی اختلاف‌نظر با دولت‌های اسرائیل تردید نمی‌کردند و حتی برای تغییر رفتار آنها، اعمال فشار و تهدید به پیامدهای مشخصی را به کار می‌گرفتند. دولت‌های آمریکا بارها از قطعنامه‌های شورای امنیت - که نسبت به اقدامات اسرائیل به‌ویژه شهرک‌سازی، موضع انتقادی داشتند - حمایت می‌کردند یا در رأی‌گیری‌ها ممتنع می‌ماندند. در جنگ «کانال سوئز» ۱۹۵۶، جنگ «یوم‌ کیپور» ۱۹۷۳، جنگ‌های اسرائیل در لبنان طی دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ و انتفاضه اول در اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوایل دهه ۱۹۹۰، رؤسای جمهور آمریکا، اسرائیل را به تحریم یا قطع ارسال سلاح تهدید کردند.

اما با پایان جنگ سرد و پیروزی قاطع آمریکا در جنگ خلیج‌فارس، شرایط مساعدی برای یک توافق جامع در خاورمیانه پدید آمد. در پی آن توافق، کلینتون و تیم او، حمایت لفظی و مادی تقریباً بی‌قید و شرطی از اسرائیل ارائه کردند؛ بر این فرض که یک اسرائیل قدرتمند با پشتوانه دائمی آمریکا، آمادگی بیشتری برای پذیرش ریسک‌های صلح خواهد داشت. آن‌ها از بروز اختلافات میان واشنگتن و تل‌آویو در ملأعام پرهیز می‌کردند؛ حتی موضع‌گیری‌های معمول آمریکا علیه شهرک‌سازی تضعیف شد و واژه‌هایی چون «اشغال» از ادبیات رسمی آمریکا حذف گردید. گاهی به‌عنوان مشوق، حمایت نظامی را افزایش می‌دادند، اما هرگز آن را ابزار فشار قرار ندادند. رفتارهای اسرائیل هرچه که بود، آنها از به‌کارگیری ابزارهای قهری خودداری می‌کردند.

طبق یادداشت تفاهم ۲۰۱۶، سالانه ۳.۸ میلیارد دلار - معادل روزانه بیش از ۱۰ میلیون دلار از مالیات‌دهندگان آمریکایی - به اسرائیل اختصاص یافته و کنگره معمولاً مبالغ بیشتری به آن می‌افزاید.

این رویکرد بر چهار پیش‌فرض اساسی استوار بود: نخست، منافع آمریکا و اسرائیل به‌شدت همسو و حتی مشابه‌اند؛ از جمله هدف مشترک دستیابی به صلح مذاکره شده میان اسرائیل و فلسطینی‌ها و دیگر همسایگان. دوم، اسرائیل بهتر از هر کسی تهدیدهای پیرامون خود را می‌شناسد و درک واقع‌بینانه‌تری از مخاطرات دارد. سوم، اختلافات میان دو کشور باید پنهان بماند؛ چرا که بروز «فاصله علنی»، دشمنان اسرائیل را جسورتر می‌کند. چهارم، اسرائیل برای حفظ رابطه‌ای که بقا و امنیت بلندمدتش بدان وابسته است، نگرانی‌های جدی آمریکا را لحاظ خواهد کرد.

رابطه‌ای که بر پایه این مفروضات بنا شد، در انتظارات، معیارها و شیوه کار، واقعاً یگانه و منحصربه‌فرد بود. این رابطه تا حدی به‌واسطة نفوذ گسترده لابی‌های حامی اسرائیل در آمریکا، بدون تغییرات اساسی ادامه یافته است. واشنگتن همچنان نه‌تنها به قضاوت رهبران اسرائیل، بلکه به نیازهای سیاست داخلی آن‌ها نیز توجهی فوق‌العاده نشان می‌دهد. آمریکا کمک‌های عظیم نظامی را بدون هیچ شرطی فراهم می‌کند: طبق یادداشت تفاهم ۲۰۱۶، سالانه ۳.۸ میلیارد دلار - معادل روزانه بیش از ۱۰ میلیون دلار از مالیات‌دهندگان آمریکایی - به اسرائیل اختصاص یافته و کنگره معمولاً مبالغ بیشتری به آن می‌افزاید. از آمریکا انتظار می‌رود نه‌تنها از انتقاد علنی از اسرائیل پرهیز کند، بلکه در نهادهای بین‌المللی از مواضع اسرائیل حمایت کند؛ از جمله با وتوی قطعنامه‌های شورای امنیت که اسرائیل با آن‌ها مخالف است؛ خواه با سیاست رسمی آمریکا هم‌خوان باشد، خواه نباشد. افزون بر این، اسرائیل به ندرت مشمول برخی قوانین و سیاست‌های آمریکا می‌شود؛ به‌ویژه محدودیت‌های قانونی مرتبط با نقض حقوق بشر که درباره سایر دریافت‌کنندگان کمک‌های آمریکا اعمال می‌شود.

  اسرائیل دلیلی برای در نظر گرفتن نگرانی‌ها و منافع آمریکا ندارد؛ زیرا نادیده‌گرفتن آن‌ها هیچ هزینه‌ای برایش ایجاد نمی‌کند.

حمایت بی‌قیدوشرط به طور ناگزیر برای هر دو دولت «ریسک اخلاقی» ایجاد کرده است. اسرائیل دلیلی برای درنظرگرفتن نگرانی‌ها و منافع آمریکا ندارد؛ زیرا نادیده‌گرفتن آن‌ها هیچ هزینه‌ای برایش ندارد. در نتیجه، اسرائیل جسورتر می‌شود و به دنبال حداکثرخواهی‌هایی می‌رود که اغلب با منافع آمریکا و گاهی حتی با منافع خود اسرائیل هم ناسازگار است. درست است که اسرائیل ضربات سنگینی به دشمنان مشترک خود و آمریکا وارد کرده و تضمین عملی حمایت آمریکا ممکن است دشمنان را از حمله به اسرائیل بازدارد، اما از آنجا که قدرت اسرائیل بسیار فراتر از رقبایش است، این حمایت انگیزه‌ای معکوس ایجاد می‌کند: اسرائیل را به رفتارهای شتاب‌زده و غیرضروری سوق می‌دهد، با این اطمینان که پشتیبانی آمریکا درهرحال و صرف‌نظر از پیامدهای این ماجراجویی‌ها ادامه خواهد یافت. ازسوی‌دیگر، حمایت بی‌وقفه آمریکا، این کشور را در اقدامات اسرائیل شریک می‌کند و گاهی حتی حملات تلافی‌جویانه مستقیم علیه نیروهای آمریکایی را در پی دارد. هم‌زمان، اسرائیل نیز از انتقادی که بخشی از افکار عمومی آمریکا به دلیل دریافت این حجم از کمک‌ها، متوجه آن می‌کنند، احساس نارضایتی دارد.

رهبران اسرائیل در قضاوت‌های خود - حتی درباره تحولات منطقه خاورمیانه - هم خطاپذیرند. این امر درباره همه رهبران جهان صادق است، اما تجربه تاریخی اسرائیل برخی تصمیم‌گیران این دولت را به تمرکز بیش از حد بر بقا در کوتاه‌مدت سوق داده و موجب شده پویایی‌های راهبردی را نادرست بفهمند یا نادیده بگیرند. طنز تلخ ماجرا آن است که بزرگ‌ترین خطاهای اطلاعاتی اسرائیل - یکی ناکامی در جلوگیری از حمله غافلگیرانه‌ای که جنگ عربی - اسرائیلی سال ۱۹۷۳ را آغاز کرد و دیگری شکست در جلوگیری از حمله ۷ اکتبر - نه به دلیل فقدان اطلاعات تاکتیکی، بلکه به دلیل ارزیابی‌های راهبردی بیش از حد خوش‌بینانه رخ داد؛ ارزیابی‌هایی که موجب شد رهبران اسرائیل هشدارها را نادیده بگیرند. آمریکا نباید قضاوت‌های اسرائیل را نادیده بگیرد، اما نباید کورکورانه آن‌ها را جایگزین قضاوت‌های خود کند.

زمانی که آمریکا و اسرائیل رهبرانی خوش‌نیت و متعهد به صلح داشته باشند، نقص‌های این رابطه قابل‌کنترل‌تر است. «اسحاق رابین» - که از ۱۹۹۲ تا زمان ترورش در ۱۹۹۵ برای بار دوم نخست‌وزیر اسرائیل بود - می‌دانست که اعمال فشار بر واشنگتن شاید در کوتاه‌مدت، آسیب فوری به رابطه وارد نکند، اما در بلندمدت زیان‌بار است. او درک کرده بود که نگرانی‌های آمریکا واقعی است و از هدف مشترک صلح سرچشمه می‌گیرد، هرچند درباره ماهیت صلح اختلاف وجود داشت. در آن شرایط خاص، شاید رابطه استثنایی قابل‌توجیه بود. رابین با همه کاستی‌هایش، از جمله نظارت بر گسترش شهرک‌ها، شریک پاسخ‌گو و همراهی برای آمریکا بود. او هرگز هدف تأسیس دولت فلسطینی را علناً نپذیرفت، اما امضای توافق‌نامه اسلو با یاسر عرفات - رئیس سازمان آزادی‌بخش فلسطین - در سال ۱۹۹۳ گامی در همان مسیر بود؛ اقدامی که بیش از ۶۰ درصد مردم اسرائیل نیز از آن حمایت می‌کردند.

در مقابل، «بنیامین نتانیاهو» - نخست‌وزیر کنونی اسرائیل - رابطه استثنایی با آمریکا را نه یک «شبکه ایمنی» برای شرایط اضطراری، بلکه ابزاری برای بهره‌برداری سیاسی می‌بیند. او وعده «هیچ فاصله‌ای» میان آمریکا و اسرائیل را تعهدی یک‌طرفه تلقی می‌کند و از مناقشات علنی به نفع خود استفاده می‌کند؛ مانند زمانی که دولت بایدن را به دلیل تعلیق بخشی از ارسال سلاح‌ها مورد انتقاد قرار داد یا هنگامی که در سال ۲۰۱۵ در کنگره آمریکا ظاهر شد تا علیه توافق احتمالی هسته‌ای با ایران سخن بگوید.

از همه مهم‌تر، دشمنی نتانیاهو با راه‌حل دو کشوری، بازتاب‌دهنده حمایت گسترده افکار عمومی اسرائیل است؛ جامعه‌ای که در دهه‌های اخیر به طور قاطع به سمت راست و افراط‌گرایی چرخیده است. طبق نظرسنجی «پیو» در ژوئن ۲۰۲۵ (خرداد ۱۴۰۴) تنها ۲۱ درصد اسرائیلی‌ها معتقد بودند که اسرائیل می‌تواند در کنار یک دولت فلسطینی به طور مسالمت‌آمیز زندگی کند. حضور دو حزب راست افراطی در ائتلاف حکومتی نتانیاهو به رهبری دو چهره افراطی که آشکارا نژادپرستی و خشونت را تبلیغ می‌کنند یعنی «بئاتسلل اسموتریچ» - وزیر دارایی - و «ایتمار بن‌گویر» - وزیر امنیت داخلی - نشانه‌ای از همین تغییر در نگرش‌های اجتماعی است. به طور خلاصه، آمریکا اکنون با دولتی در اسرائیل روبه‌رو است که نه ارزش‌های دموکراتیک را نمایندگی می‌کند، نه علاقه‌ای به حل عادلانه مناقشه اسرائیل و فلسطین دارد و نه معمولاً تعهد آمریکا به حفظ سلامت و تداوم رابطه دوجانبه را جبران می‌کند.

 

رفتار استثنایی

پیامدهای حمله ۷ اکتبر حماس، نقص‌های بنیادین رابطه استثنایی آمریکا و اسرائیل را آشکار کرد. «جو بایدن» - رئیس‌جمهور وقت آمریکا - و تیم او طبق انتظار در شکل‌دهی به نحوه پیشبرد جنگ غزه توسط دولت نتانیاهو و نیز اقدامات اسرائیل در سایر نقاط منطقه با دشواری روبه‌رو شدند. آمریکا هیچ سازوکار رسمی یا غیررسمی با اسرائیل تعیین نکرد تا روشن کند که چه نوع کمک‌هایی، تحت چه شرایطی و با هدف دستیابی به کدام اهداف نظامی ارائه خواهد کرد. حمایت دولت بایدن از پاسخ نظامی اسرائیل، پیام همبستگی درخور با شریکی داغ‌دیده و در معرض تهدید بود، اما بدون این شفافیت، برای نتانیاهو حکم یک «چک سفید امضا» را داشت.

تعاملات آمریکا با مقامات اسرائیلی در آغاز جنگ، الگوی فشار حساب‌شده اما در نهایت همراه با تمکین را شکل داد. از همان مراحل اولیه عملیات اسرائیل در غزه، روشن بود که ارتش اسرائیل توجه کافی به کاهش تلفات غیرنظامیان فلسطینی ندارد. دولت بایدن بارها و با قاطعیت - اما پشت درهای بسته - نگرانی‌های خود را درباره شیوه‌های بمباران ارتش اسرائیل در هفته‌های نخست جنگ ابراز کرد. بااین‌حال، تأثیر احتمالی این گفت‌وگوها بر رفتار اسرائیل، با اظهارنظرهای علنی مقامات آمریکایی خنثی شد؛ زیرا این اظهارات، هرچند نسبت به تلفات غیرنظامیان ابراز تأسف می‌کرد، اما از محکومیت یا سرزنش مستقیم اسرائیل خودداری داشت.

دولت آمریکا در این دوره ابتدایی از تعلیق ارسال تسلیحات ابا داشت و وتوی چندین قطعنامه شورای امنیت که خواستار آتش‌بس بودند - از جمله به دلیل اشاره‌نکردن به نقش حماس در آغاز جنگ - ازسوی‌دیگر کشورها به‌مثابه تأیید ضمنی تاکتیک‌های اسرائیل تلقی شد. حتی با افزایش انتقادات عمومی در داخل آمریکا، نتانیاهو ظاهراً به این جمع‌بندی رسید که می‌تواند نارضایتی کاخ سفید را نادیده بگیرد؛ چرا که دولت بایدن، آزادی عمل اسرائیل را بر هرگونه اقدام برای کاهش آسیب به غیرنظامیان ترجیح می‌دهد.

نتانیاهو در جنگ غزه به این جمع‌بندی رسید که می‌تواند نارضایتی کاخ سفید را نادیده بگیرد؛ چرا که دولت «بایدن» آزادی عمل اسرائیل را بر هرگونه اقدام برای کاهش آسیب به غیرنظامیان ترجیح می‌دهد.

آتش‌بسی که در نوامبر ۲۰۲۳ (آبان ۱۴۰۲) منجر به آزادی ۱۰۵ گروگان اسرائیلی در غزه شد، دستاورد مهمی بود؛ اما پس از آن بیش از یک سال بدون حصول هیچ توافق تازه‌ای گذشت. در این مدت، مقامات آمریکایی، پیام‌های تند و انتقادآمیزتری درباره تاکتیک‌های اسرائیل به رهبران آنها منتقل کردند. هرچند آن‌ها تأکید می‌کردند که اسرائیل باید برای حفاظت از غیرنظامیان «بیشتر» تلاش کند، اما تقریباً هیچ‌گاه نشانه‌ای مبنی بر اینکه حمایت آمریکا در معرض خطر است، ارائه نکردند. آن‌ها هرگز از کمک نظامی به‌عنوان اهرم فشار برای تغییر رفتار اسرائیل استفاده نکردند. اجرای قوانین موسوم به «لیهی» [2] - که ارائه کمک‌های ایالات متحده به واحدهای نظامی متهم به نقض فاحش حقوق بشر را ممنوع می‌کند - عملاً در مورد اسرائیل تعلیق شد؛ درحالی‌که این قوانین هیچ استثنایی در این زمینه قائل نیستند.

تنها در ماه می ۲۰۲۴ (اردیبهشت ۱۴۰۳) بود که بایدن ارسال برخی سلاح‌ها را به حالت تعلیق درآورد؛ آن هم در واکنش به آغاز عملیات اسرائیل علیه نیروهای حماس در شهر رفح، با وجود درخواست‌های آمریکا برای تعویق عملیات تا زمانی که جمعیت غیرنظامی به طور امن تخلیه شود. در نهایت ارتش اسرائیل برنامه خود برای رفح را تعدیل کرد، اما در مقیاس کلی جنگ، فشارهای دولت بایدن بسیار اندک و بسیار دیرهنگام بود.

در حوزه کمک‌های انسانی، وضعیت کمی بهتر پیش رفت. در ابتدا اسرائیل برخلاف خواست آمریکا، نوار غزه را کاملاً محاصره کرد. هرچند دولت بایدن توانست دولت نتانیاهو را به لغو این تصمیم وادارد، اما محدودیت‌های اسرائیل باعث شد که تعداد کامیون‌های کمک‌رسانی ورودی به غزه به کسری از آنچه برای تأمین نیازهای اساسی لازم بود، کاهش یابد. بااین‌حال، بدون فشارهای مستمر آمریکا حتی همین میزان اندک کمک نیز وارد غزه نمی‌شد.

در این موضوع خاص، دولت بایدن گاهی از اهرم فشار خود استفاده کرد. در دو مقطع در سال ۲۰۲۴ - یک‌بار در تماس تلفنی ماه آوریل میان بایدن و نتانیاهو و بار دیگر در ماه سپتامبر در قالب نامه‌ای از سوی وزیران خارجه و دفاع آمریکا به همتایان اسرائیلی‌شان - دولت آمریکا تهدید کرد که در صورت عدم اتخاذ اقدامات مشخص برای بهبود وضعیت انسانی، از میزان حمایت نظامی خود خواهد کاست. در هر دو مورد، اسرائیل تا حد زیادی - هرچند به طور موقت - به این خواسته‌ها عمل کرد.

فشار آمریکا مؤثر بود، اما استمرار نداشت. دولت بایدن از دیگر ابزارهای در اختیار خود استفاده نکرد؛ از جمله بند ۶۲۰ آی «قانون کمک‌های خارجی» که ارائه کمک نظامی به هر کشوری که مانع ارسال کمک بشردوستانه آمریکا شود، ممنوع می‌کند. بر اساس این بند، مقامات آمریکایی می‌توانستند اسرائیل را ناقض قانون اعلام کنند و سپس با اعمال یک معافیت، نوعی سرزنش علنی را ثبت کنند یا اینکه اجازه دهند ممنوعیت به طور کامل اجرا شود و ارسال سلاح متوقف گردد. هر دو اقدام می‌توانستند اسرائیل را به پذیرش کمک‌های بشردوستانه بیشتر وادار کنند. به همین ترتیب، دولت بایدن برای جلوگیری از فعال‌شدن همین بند، در فوریه ۲۰۲۴ (بهمن ۱۴۰۲) یادداشت امنیت ملی صادر کرد که معیارهای سخت‌گیرانه‌تری در حوزه حقوق بشر و کمک‌رسانی برای دریافت‌کنندگان کمک نظامی آمریکا تعیین می‌کرد. گزارش دولت درباره پایبندی اسرائیل که در ماه می (اردیبهشت ۱۴۰۳) منتشر شد، تضمین‌های اسرائیل درباره تسهیل ورود کمک‌ها و رعایت قانون بین‌المللی را «قابل‌اتکا» توصیف کرد؛ ادعایی که برای ناظران، چندان باورپذیر نبود.

دولت بایدن در جلوگیری از گسترش جنگ در غزه موفق‌تر عمل کرد. ایران، لبنان، سوریه و یمن، هر یک به نحوی وارد درگیری شدند، اما خشونت‌ها به جنگی چندجبهه‌ای و گسترده تبدیل نشد. دولت آمریکا توانست یک ائتلاف دفاعی چندملیتی شکل دهد که حملات ایران به اسرائیل را در آوریل و اکتبر ۲۰۲۴ تا حد زیادی خنثی کرد و از تشدید جنگ جلوگیری نمود. همچنین با اعلام این که آمریکا در عملیات تهاجمی شرکت نخواهد کرد، واشنگتن توانست واکنش اسرائیل را محدود و زمان بیشتری برای دیپلماسی فراهم کند. بااین‌حال، بایدن همچنان در مهار عملیات اسرائیل که می‌توانست به جنگ منطقه‌ای تبدیل شود، با دشواری مواجه بود. حملات اسرائیل در دمشق با فایده‌ای مشکوک، نقش محرک (هرچند نه توجیه‌کننده) را در دور نخست حمله‌های ایران به اسرائیل داشت. در اغلب موارد، اسرائیل آزادی عملی گسترده‌ای داشت و موفقیت دفاعی آمریکا در مقابل حمله ایران شاید اعتمادبه‌نفس بیشتری به اسرائیل داد تا در ماه‌های بعد، دست به عملیات پرخطری بزند.

از زمان بازگشت دونالد ترامپ به ریاست‌جمهوری، رویکرد او به اسرائیل میان سه الگو در نوسان بوده: رفتار استثنایی، اعمال فشار واقعی و رویکردی کاملاً معامله محور. دولت ترامپ در ابتدا شروعی امیدوارکننده داشت و در فشار بر نتانیاهو برای پذیرش طرح آتش‌بس ژانویه ۲۰۲۵ (دی ۱۴۰۳) دولت بایدن نقش مثبت ایفا کرد. اما پس از آغاز آتش‌بس، دولت جدید عملاً سیاست خود در قبال اسرائیل را به خودِ اسرائیل واگذار کرد. پس از شروع مرحله نخست آتش‌بس، هیچ تلاشی برای متقاعدکردن نتانیاهو به شرکت در مذاکرات جهت تمدید آن صورت نگرفت. زمانی که نخست‌وزیر اسرائیل در ماه مارس (اسفند ۱۴۰۳) با مجموعه‌ای از حملات هوایی به طور یک‌جانبه آتش‌بس را شکست، ترامپ از این حملات حمایت کرد.

از زمان بازگشت دونالد ترامپ به ریاست‌جمهوری، رویکرد او به اسرائیل در بین سه الگو در نوسان بوده: رفتار استثنایی، اعمال فشار واقعی و رویکردی کاملاً معامله محور.

به جای فشار برای افزایش کمک‌رسانی، دولت ترامپ سکوت اختیار کرد و این در حالی بود که اسرائیل بیش از دو ماه محاصره‌ای کامل بر غزه اعمال کرد؛ اقدامی که بخشی از منطقه را به قحطی کشاند. پس از آن که با اعتراض دیرهنگام آمریکا، محاصره در ماه می (اردیبهشت ۱۴۰۴) برداشته شد، دولت ترامپ با اسرائیل سازوکار جدیدی برای توزیع کمک طراحی کرد تا جایگزین سیستم جاافتاده و کارآمد سازمان ملل شود. این سیستم جدید - که حتی خود نتانیاهو نیز در مصاحبه ماه سپتامبر (شهریور ۱۴۰۴) با فاکس‌نیوز «غیربهینه» توصیفش کرد - هزاران فلسطینی گرسنه را مجبور کرد برای دریافت غذا با پیمودن مسافتی طولانی و پرخطر، به یکی از تنها چهار مرکز توزیع مراجعه کنند. در این روند، بیش از هزار فلسطینی که در جست‌وجوی غذا بودند، کشته شدند.

دست بازتری که دولت ترامپ به نتانیاهو داد، ماجراجویی منطقه‌ای اسرائیل را نیز جسورتر کرد. عملیات‌های اسرائیل در لبنان و سوریه در بهار و تابستان با واکنش‌هایی کم‌رمق از سوی کاخ سفید روبه‌رو شد. زمانی که اسرائیل در ماه ژوئن (خرداد ۱۴۰۴) جنگی را علیه ایران آغاز کرد، ترامپ ابتدا از اسرائیل فاصله گرفت، اما وقتی حملات او ظاهراً موفقیت‌آمیز جلوه کرد، از عملکرد آنها تمجید نمود. ترامپ خیلی زود دستور حمله به تأسیسات هسته‌ای ایران را صادر کرد؛ اقدامی که بی‌تردید هدف نتانیاهو از ابتدا همین بود.

تا اواخر ماه سپتامبر (شهریور) و پس از حدود ۲۰ هزار کشتة فلسطینی دیگر از زمان فروپاشی آتش‌بس ژانویه ۲۰۲۵ طبق برآوردهای سازمان ملل، زمان قابل‌توجهی طول کشید تا ترامپ ابتکار عمل را در دست بگیرد و برای آتش‌بس جدید فشار بیاورد. نمونه‌ای روشن از «خطرات اخلاقی» در رابطه استثنایی میان دو کشور، این بود که محرک تغییر موضع واشنگتن، نه کشتار گسترده فلسطینیان، بلکه تلاش بی‌پروا و نافرجام اسرائیل برای ترور رهبران حماس در قطر بود؛ کشوری شریک ایالات متحده و میزبان بزرگ‌ترین پایگاه نظامی آمریکا در خاورمیانه. ناتوانی آمریکا در محافظت از یک شریک مهم، در برابر کشوری که میلیاردها دلار کمک دریافت می‌کند، اعتبار واشنگتن را به مرز فروپاشی رسانده بود.

در واکنش، دولت ترامپ با مشارکت کشورهای کلیدی عرب و مسلمان، کارزاری همه‌جانبه را برای وادارکردن اسرائیل و حماس به پایان جنگ آغاز کرد. تیم ترامپ دیدار احتمالی نتانیاهو از کاخ سفید را مشروط به پذیرش «طرح صلح» او کرد. ترامپ هیچ راه گریزی باقی نگذاشت. او تنها زمانی در یک کنفرانس خبری در کنار نتانیاهو ظاهر شد که نخست‌وزیر اسرائیل را عملاً مجبور کرد در تماس تلفنی با نخست‌وزیر قطر عذرخواهی کرده و با امضای زندة طرح آتش‌بس موافقت کند. ترامپ به یک خبرنگار اسرائیلی گفت: «نتانیاهو باید با آن کنار بیاید. او چاره‌ای ندارد.»

آتش‌بسی که در ۱۰ اکتبر (۱۸ مهر ۱۴۰۴) برقرار شد، تا نوامبر ۲۰۲۵ (آبان ۱۴۰۴) همچنان پابرجا بود و با وجود نقض‌های مکرر از سوی اسرائیل و حماس، گام‌های مهمی به سوی صلح ایجاد کرد. رسیدن به این نقطه، نیازمند فاصله‌گرفتن از قواعد سنتی «رابطه استثنایی» بود: ترامپ نه‌تنها دولت اسرائیل را به خاطر حمله در قطر علناً سرزنش کرد، بلکه تهدید نمود که در صورت نپذیرفتن طرح آمریکا، نتانیاهو را در برابر جهان شرمسار خواهد کرد. بااین‌حال، بسیار زود است که این رویداد را نشانه‌ای از «عادی‌شدن» رابطه آمریکا و اسرائیل بدانیم. خطر بالایی وجود دارد که گام‌های دشوارتر و ضروری برای پایان جنگ برداشته نشوند. به‌ویژه اگر ترامپ علاقه خود را از دست بدهد و طبق الگوی همیشگی آمریکا، دوباره به جانب‌داری بی‌قیدوشرط از نتانیاهو بازگردد.

 

رابطه‌ای به زیان همه

بر اساس نظرسنجی‌ها، آمریکایی‌های زیر ۴۵ سال بیش از دوبرابر بیشتر از آنکه همدلی اصلی خود را با اسرائیل داشته باشند، همدلی با فلسطینی‌ها نشان می‌دهند.

همراهی آمریکا با اسرائیل به زیان همه طرف‌ها بوده است. این امر به طور بارز برای جامعه فلسطینی در غزه که دو سال جنگ آن را ویران کرده، مشهود است. هنگام اجرای آتش‌بس اکتبر - بنا بر گزارش کمیته بین‌المللی نجات - دست‌کم ۹۰ درصد جمعیت غزه، آوارگان داخلی بودند. کارشناسان سازمان ملل اعلام کرده‌اند بیش از ۶۰۰ هزار فلسطینی شامل ۱۳۲ هزار کودک، با قحطی یا سوءتغذیه مواجه بوده‌اند و ۷۸ درصد ساختمان‌های غزه آسیب دیده یا تخریب شده‌اند. هرچند تهدید حمله‌ای دیگر شبیه حمله ۷ اکتبر حماس برای آینده نزدیک از بین رفته، اما شکست پایدار این سازمان که بسیاری در غزه آن را می‌پذیرند، نیازمند راه‌حلی سیاسی است که در آن فلسطینی‌ها - بدون حضور حماس - بتوانند در دولت خود حاکم شوند. بااین‌حال، نه دولت اسرائیل و نه حماس تمایلی به تحقق این راه‌حل ندارند.

آسیب‌هایی که اسرائیل از این رابطه استثنایی متحمل شده یا خواهد شد، کمتر آشکار است، اما کم‌اهمیت نیست. تضعیف توانمندی‌های حماس و حزب‌الله توسط اسرائیل، همراه با ضربات شدید اسرائیل و آمریکا به برنامه‌های هسته‌ای و موشکی ایران، امنیت کوتاه‌مدت اسرائیل را تقویت می‌کند. اما این دستاوردها باید در مقابل هزینه‌های سنگینی که در مسیر آن متحمل شده‌اند، سنجیده شوند.

انزوای بین‌المللی اسرائیل به دنبال جنگ غزه، خطری آشکار و فوری برای اسرائیل است. رهبران هلند، اسپانیا و سوئیس به طور علنی گفته‌اند که در صورت ورود نتانیاهو به خاکشان او را بازداشت خواهند کرد. آلمان و بریتانیا که دهه‌ها اسرائیل را تسلیح کرده‌اند، فروش تسلیحات به اسرائیل را محدود کرده‌اند. تغییر نگرش‌ها در آمریکا برای اسرائیل نگران‌کننده است. بر اساس نظرسنجی مشترک ماه سپتامبر (شهریور) نیویورک‌تایمز و دانشگاه «سینا»، بیش از نیمی از آمریکایی‌ها و هفت نفر از هر ده نفر زیر ۳۰ سال با «افزایش کمک اقتصادی و نظامی به اسرائیل» مخالف هستند. دو پنجم کل آمریکایی‌ها و دو سوم افراد زیر ۳۰ سال بر این باورند که اسرائیل به عمد غیرنظامیان فلسطینی را می‌کشد. آمریکایی‌های زیر ۴۵ سال بیش از دوبرابر بیشتر از آنکه همدلی اصلی خود را با اسرائیل داشته باشند، همدلی با فلسطینی‌ها نشان می‌دهند. اگرچه این تغییرات در افکار عمومی هنوز به تغییر سیاست رسمی منجر نشده، اسرائیل نمی‌تواند انتظار داشته باشد که این فاصله نامتناقض برای همیشه ادامه یابد.

   انزوای بین‌المللی اسرائیل به دنبال جنگ غزه، خطری آشکار و فوری برای اسرائیل است. رهبران هلند، اسپانیا و سوئیس، به طور علنی گفته‌اند که در صورت ورود نتانیاهو به خاک کشورشان، او را بازداشت خواهند کرد.

موفقیت‌های نظامی اسرائیل در برابر رقبای منطقه‌ای‌اش ممکن است موقت باشد. با کاهش قدرت بازدارندگی متعارف و کاهش حس امنیت، علاقه ایران به توسعه سلاح هسته‌ای احتمالاً افزایش یافته است. اگر ایران بدون هیچ سازوکار نظارتی نهایتاً بمب هسته‌ای ابتدایی بسازد یا حتی به آستانه تبدیل‌شدن به قدرت هسته‌ای بازگردد، نمی‌توان جنگ ماه ژوئن (خرداد) را موفقیت‌آمیز دانست. به طور مشابه، در غیاب حکومت فلسطینی معتبر و مؤثر در غزه، اسرائیل ممکن است مجبور شود بین اشغال پرهزینه و مواجهه با یک دولت شکست‌خورده در مرز خود یکی را انتخاب کند. کاهش قدرت حزب‌الله در لبنان، تاکنون به نفع اسرائیل بوده، اما زود است که نتیجه‌ای کمتر مطلوب را منتفی بدانیم.

حتی در خوش‌بینانه‌ترین سناریوها، برتری نظامی منطقه‌ای اسرائیل، سایر خطرها را پنهان می‌کند. ادامه تلاش نتانیاهو برای بازنگری قضایی داخلی که در عمل، نظارت دادگاه‌ها بر دولت او را کاهش می‌دهد، دموکراسی اسرائیل را تهدید می‌کند. تغییرات جمعیتی در اسرائیل، به‌ویژه رشد نسبی جمعیت ارتدوکس افراطی، مشارکت در اقتصاد و نیروهای مسلح را کاهش می‌دهد. تعهد به گسترش بی‌حدوحصر شهرک‌ها در کرانه باختری در سراسر طیف سیاسی اسرائیل، همراه با فقدان پاسخگویی در برابر خشونت شهرک‌نشینان، می‌تواند انتفاضه‌ای جدید را برانگیزد و تشکیل یک دولت فلسطینی را عملاً غیرممکن کند. جنگ غزه همچنین مانع پیشرفت عادی‌سازی روابط با کشورهای عربی و مسلمان در خاورمیانه و فراتر از آن شده است. در هر یک از این موارد، حمایت بی‌قیدوشرط آمریکا از ۷ اکتبر به نتانیاهو این امکان را داده تا سیاست‌هایی را دنبال کند که مشکلات موجود را نادیده گرفته یا تشدید می‌کنند. این تحولات، آینده اسرائیل امن، یهودی و دموکرات (هدف اعلام‌شده سیاست آمریکا و امید اکثر اسرائیلی‌ها) را تهدید می‌کند.

حفظ رابطه استثنایی، هزینه‌های زیادی را بر آمریکا نیز تحمیل کرده است. مشکل تنها این نیست که سیاست آمریکا اهدافش در قبال اسرائیل را تضعیف می‌کند؛ شکل کنونی این رابطه، منافع آمریکا را در حوزه‌هایی کاملاً نامرتبط با خاورمیانه نیز آسیب زده است. جایگاه بین‌المللی واشنگتن در دو سال گذشته کاهش شدیدی یافته و این امر توسط رقبای آمریکا به طور فعال مورد بهره‌برداری قرار گرفته است. چین از این وضعیت برای تقویت جایگاه خود به‌عنوان بازیگر بین‌المللی مسئول و روسیه برای منحرف‌کردن توجهات از جنایات خود در اوکراین استفاده کرده است. حمایت بی‌قیدوشرط آمریکا از اسرائیل همچنین هزینه‌های دیگری نیز در پی داشته است؛ هر گروه ضربتی ناوگان هواپیمابر آمریکا که برای محافظت از اسرائیل از پیامدهای اقدامات دولت نتانیاهو مستقر می‌شود، موجب می‌شود که یک گروه کمتر برای مأموریت در آسیا - پاسفیک در دسترس باشد. اگرچه روابط استثنایی با اسرائیل و همدستی ایالات متحده در جنگ اسرائیل در غزه، محرک‌های اصلی این روندها نیستند، اما موجب افزایش قطب‌بندی داخلی و تشدید یهودستیزی و اسلام‌هراسی در ایالات متحده نیز شده است.

 

بازگشت به وضعیت عادی

ادامه تمکین آمریکا به ترجیحات دولت اسرائیل، حمایت بی‌قیدوشرط سیاسی و نظامی و اجتناب از تنش‌های علنی، تنها زمینه را برای بروز افراطی‌ترین گرایش‌های رهبران اسرائیل فراهم می‌کند، امنیت و ثبات اسرائیل را به خطر می‌اندازد، فلسطینی‌ها را در معرض رنج‌های بیشتری قرار می‌دهد و منافع جهانی آمریکا را تضعیف می‌کند؛ بنابراین، حفاظت از منافع اسرائیل، فلسطینی‌ها و آمریکا مستلزم ترک این رابطه استثنایی است. واشنگتن باید سیاست‌های خود در قبال اسرائیل را عادی‌سازی کند و آن‌ها را مطابق قوانین، قواعد و انتظاراتی قرار دهد که بر روابط خارجی آمریکا در سایر کشورها حاکم است. در یک رابطه عادی‌تر، آمریکا می‌تواند سیاست‌های خود را طوری تنظیم کند که تعادلی مناسب‌تر میان هدف ارزشمند حفاظت از اسرائیل و خطر توانمندسازی بیش از حد آن ایجاد شود. تا حدی که حمایت آمریکا از اسرائیل شبیه حمایت از دیگر متحدان باشد، سیاست‌گذاران راحت‌تر می‌توانند این رابطه را به افکار عمومی آمریکا توضیح دهند و از آن دفاع کنند.

تمام روابط خارجی عادی آمریکا برابر نیستند؛ آمریکا و اسرائیل آزادی عمل زیادی دارند تا میزان نزدیکی رابطه خود را تعیین کنند. عادی‌سازی رابطه می‌تواند هم برای طرف‌داران و هم برای منتقدان سرسخت روابط نزدیک جذاب باشد؛ واقعیتی که می‌تواند این الگو را پیش ببرد، اما هم‌زمان ممکن است آن را منحرف کند. شدیدترین طرف‌داران اسرائیل در آمریکا ممکن است پایان رفتار استثنایی را به‌عنوان ترک اسرائیل توسط آمریکا و پاداش به عاملان حمله ۷ اکتبر به تصویر بکشند. در مقابل، تندترین منتقدان ممکن است استدلال کنند که رابطه «عادی‌تر» برای دولتی که آشکارا قوانین بین‌المللی را نقض می‌کند - از جمله اقداماتی که بسیاری از حقوق‌دانان آن را نسل‌کشی می‌دانند - بسیار سخاوتمندانه است.

بااین‌حال، اگر این فرض درست باشد که رابطه کنونی پایدار نیست، مسئولانه‌ترین کار، عبور آگاهانه و تدریجی از این وضعیت است. جایگزین آن، فروپاشی ناشی از کاهش مداوم حمایت عمومی آمریکا از اسرائیل یا اقدام شتاب‌زده اسرائیل - مانند الحاق کرانه باختری - بسیار محتمل‌تر است که به نتایج خاصی منجر شود. برداشتن گام‌های هدفمند به سوی عادی‌سازی به آمریکا امکان می‌دهد تا شرایطی تعیین کند که دامنه تغییر را محدود کند؛ مثلاً درخواست از اسرائیل برای واگذاری مسئولیت‌های حکومتی بخش بیشتری از کرانه باختری به فلسطینی‌ها و محاکمه شهرک‌نشینان افراطی مرتکب خشونت، به‌عنوان پیش‌نیاز پیشرفت به سمت یک رابطه دوجانبه عادی که همچنان «ویژه» باقی می‌ماند. این دقیقاً همان هدف عادی‌سازی است: قراردادن دولت آمریکا در موقعیتی که بتواند از اهرم فشار خود به طور مؤثرتری استفاده کند.

حداقل آمریکا باید به طور بنیادی نحوه مدیریت رابطه با اسرائیل را تغییر دهد. اولین ضرورت، دستیابی به درک متقابل از اهداف مشترک و متفاوت، اقدامات هر کشور برای حمایت از منافع یکدیگر و اقداماتی است که این حمایت را به خطر می‌اندازد؛ یعنی شناسایی هم‌زمان انتظارات و محدودیت‌ها. برای مثال، ایالات متحده باید حمایت جدی خود از حق تعیین سرنوشت یهودیان را مجدداً تأیید کند، اما خط روشنی بکشد و تأکید کند که حق تعیین سرنوشت اسرائیلی‌ها نباید مانع از اجرای همین حق توسط فلسطینی‌ها شود. به همین ترتیب، آمریکا باید تعهد محکم خود به امنیت اسرائیل را حفظ کند، اما تأکید نماید که این تعهد، شامل توانمندسازی اسرائیل برای کنترل دائمی کرانه باختری یا غزه نمی‌شود.

در گام بعد، آمریکا باید قوانین، مقررات و استانداردهای ملی و بین‌المللی را همان‌گونه که به دیگر کشورها اعمال می‌کند، بر اسرائیل هم اعمال کند. این شامل قوانین «لیهی» درباره نقض فاحش حقوق بشر، «قانون کمک‌های خارجی» و «قانون درگیری‌های مسلحانه» است که طرف‌های درگیر را ملزم می‌کند تا در همه عملیات‌های نظامی بین جنگجویان و غیرنظامیان تمایز قائل شوند. برای مثال، هر واحد ارتش اسرائیل که این قوانین را علیه فلسطینیان نقض می‌کند، باید توسط سیستم قضایی اسرائیل به طور مناسب مسئول شناخته شود؛ تا زمانی که این مجازات اعمال نشده، آن واحد نباید کمک آمریکا را دریافت کند. این رویه استاندارد آمریکا در تعامل با دیگر کشورهاست؛ از جمله کشورهایی که آمریکا با آن‌ها پیمان دفاعی متقابل دارد. مصونیت صرفاً به نقض‌های بیشتر دامن می‌زند، حتی میان متحدان.

مشروط کردن کمک‌ها یا سیاست‌ها بر اساس همسویی کشور دیگر با اهداف آمریکا، باید به بخشی از رابطه آمریکا و اسرائیل تبدیل شود. اعمال شرط، همیشه مؤثر نیست، اما می‌تواند کارساز باشد. تلاش برای اجبار یک شریک، نباید اولین گزینه مقامات آمریکایی باشد، اما در صورت ناکامی سایر رویکردها، باید یک گزینه در دسترس باشد. حتی نزدیک‌ترین متحدان، همیشه با استدلال‌های مبتنی بر دوستی، رفاقت یا حمایت‌های گذشته متقاعد نمی‌شوند. در چنین شرایطی، اعمال شرط در انواع کمک‌های آمریکا می‌تواند هزینه ملموسی بر کسانی که برخلاف منافع آمریکا عمل می‌کنند، تحمیل کند.

آمریکا چندین روش برای تعیین شرط برای اسرائیل دارد. برای مثال، پایان تفاهم‌نامه امنیتی ۲۰۱۶ آمریکا و اسرائیل در سال ۲۰۲۸ فرصتی مناسب برای بازنگری در میزان کمک مالی مالیات‌دهندگان آمریکایی به کشوری ثروتمند است که اکنون با تولیدکنندگان تسلیحات آمریکایی برای فروش‌های خارجی رقابت می‌کند. دولت ترامپ، دست‌کم می‌توانست در ازای توافق بعدی، تعهدات سیاستی از اسرائیل بگیرد. واشنگتن همچنین می‌تواند مواضع خود در شورای امنیت سازمان ملل را به اقدامات مشخص اسرائیل مشروط کند یا همان‌طور که در گذشته انجام داده، می‌تواند کمک‌ها به اسرائیل را متناسب با دامنه اختلاف سیاست کاهش دهد.

در نهایت واشنگتن باید اصرار کند که هر دو طرف از دخالت در انتخابات و سیاست‌های حزبی یکدیگر خودداری کنند. هیچ دولت آمریکایی، چنین دخالت آشکاری که اسرائیل انجام داده را از هیچ شریک دیگری تحمل نمی‌کند. این اقدام با روح همکاری بین متحدان سازگار نیست و در مورد آمریکا و اسرائیل به زیان هر دو طرف تمام شده است. تمایل آشکار نتانیاهو به جمهوری‌خواهان، نه‌تنها به او امکان داده که سیاست‌های مورد حمایت اکثر آمریکایی‌ها را تضعیف کند، بلکه موجب کاهش حمایت دموکرات‌ها از اسرائیل نیز شده است.

 

عمل به جای حرف

عادی‌سازی رابطه آمریکا و اسرائیل، نه‌تنها خللی در همکاری ارزشمند دو طرف در حوزه‌های اطلاعات، فناوری و تجارت ایجاد نمی‌کند، بلکه مسئولیت سیاست‌مداران فلسطینی برای اصلاح تشکیلات خودگردان و مسئولیت حماس در قبال عملیات ۷ اکتبر که باعث آغاز جنگ در غزه شد را نیز ساقط نمی‌کند. بااین‌حال، این عادی‌سازی، مسیر را برای دستیابی به نتایج سیاستی بهتر هموار می‌سازد.

نخست، آمریکا در موقعیت قوی‌تری قرار می‌گیرد تا مانع الحاق کرانه باختری توسط اسرائیل شود؛ اقدامی که با منافع آمریکا و حقوق فلسطینیان در تضاد است. در همین حال، محروم‌کردن واحدهای ارتش اسرائیل - که در ساخت شهرک‌ها در کرانه باختری مشارکت دارند - از کمک‌های نظامی آمریکا، تعهد واشنگتن به رعایت قوانین بین‌المللی که اقدام دولت‌ها مبنی بر ممنوعیت اسکان جمعیت خود در سرزمین‌های اشغالی را نشان می‌دهد.

دوم، یک رابطه عادی بین آمریکا و اسرائیل، می‌تواند زمینه تلاش مشترک پایدارتر برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای را فراهم کند. ممکن است بتوان مذاکرات هسته‌ای با ایران را از سر گرفت؛ به شرطی که واشنگتن بتواند موافقت اسرائیل برای خودداری از برخی اقدامات نظامی را جلب کند و متعهد شود که در صورت عبور ایران از حد توافق‌شده، پاسخ نظامی مشترکی ارائه دهد. شرط‌بندی می‌تواند نقش سازنده‌ای در این سیاست ایفا کند: واشنگتن می‌تواند در صورت اقدام نظامی اسرائیل بدون تأیید آمریکا، فروش تسلیحات را متوقف کند یا در صورت بازسازی برنامه هسته‌ای یا موشکی ایران، کمک‌های دفاع موشکی بیشتری به اسرائیل ارائه دهد.

دهه‌ها حمایت بی‌قیدوشرط آمریکا از اسرائیل به جای پیشبرد صلح و ثبات در خاورمیانه، آن را تضعیف کرده است. فلسطینیان بیشترین قربانی این ناکامی‌ها بوده‌اند، اما آمریکا و اسرائیل نیز هزینه‌هایی متحمل شده‌اند. تا زمانی که ترامپ در کاخ سفید حضور دارد و نتانیاهو و ائتلاف افراطی او در رهبری رابطه هستند، بعید است واشنگتن به طور کامل به یک رویکرد منسجم و نهادی جدید متعهد شود. بااین‌حال، شروع بررسی مشکلات گذشته و بحث درباره راه‌های اصلاح آن، هیچ‌گاه زود نیست. اگر فرصت بعدی برای بازتنظیم رابطه آسیب‌پذیر آمریکا و اسرائیل از دست برود، این به زیان آمریکایی‌ها، اسرائیلی‌ها و فلسطینیان خواهد بود.

 

https://www.foreignaffairs.com/israel/end-israel-exception-andrew-miller

[1] . ANDREW P. MILLER

[2] . Leahy laws

/انتهای پیام/ 

گزارش خطا پسندها :